تبلیغات
seyed mohsen alavi
چت روم
آخرین مطالب

» لینک رایگان ( یکشنبه 24 بهمن 1395 )
» چشمان بسته ( جمعه 26 آذر 1395 )
» سخنان بزرگان ( چهارشنبه 12 اسفند 1394 )
» آهو و سگ ( چهارشنبه 12 اسفند 1394 )
» پادشاه ( چهارشنبه 12 اسفند 1394 )
» خیاط ( چهارشنبه 12 اسفند 1394 )
» مسلمان ( چهارشنبه 12 اسفند 1394 )
» دانستنی های جالب ( دوشنبه 10 اسفند 1394 )
» دانستنی های جالب درباره حیوانات ( دوشنبه 10 اسفند 1394 )
» 20قسمت در بدن که احتیاجی بهش نداریم ( دوشنبه 10 اسفند 1394 )
» متن های خوب ( دوشنبه 10 اسفند 1394 )
» متن های خوب ( دوشنبه 10 اسفند 1394 )
» متن های خوب ( دوشنبه 10 اسفند 1394 )
» ساخت بازی ( دوشنبه 10 اسفند 1394 )
» خواجه بخشنده ( یکشنبه 9 اسفند 1394 )

آمار بازدید

کل بازدید ها :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل مطالب :
آخرین بروز رسانی :

درباره ما


ایجاد کننده وبلاگ : سید محسن علوی



  • تاریخ ارسال : پنجشنبه 29 بهمن 1394, 09:29 ب.ظ

در یکی از روستاهای شهر رم پیرمردثروتمندی زندگی می کردکه تنها بود او دارای صورتی زشت

وبدترکیب بودشایدبه خاطرهمین بودکه هیچکس نزدیک او نمی شدو همه مردم از او کناره گیری

می کردندقیافه ی زشت پیرمرد مانع از این بود که کسی او را دوست داشته باشد. رفتارهای بد

اهالی دهکده باعث تغییر اخلاق او نیز شده بود، او که همه را گریزان از خود می دیددچار نوعی

ناراحتی روحی شده بودسال های زیادی این وضعیت ادامه داشت تا اینکه یک روز.....


تااینکه یک روزهمسایه ای جدیدی درکنار خانه ی پیرمردسکنی گزیدآنهاخانواده ی خوشبختی

بودند که دختر بچه ی زیبایی داشتند یک روز دخترک که از وجود پیرمرد آگاهی نداشت از کنار

خانه ی او در حال گذر بود که ناگهان پیرمرد هم بیرون آمد و نگاهشان درهم گره خورداما اینبار

مثل همیشه نبود دخترک نه ترسید نه فرار کردحتی با لبخندی زیبا به پیرمرد نگاه کردو بعد از

چند ثانیه سلام کرد و رفت طرز برخورد دخترک چنان در پیرمرد تاثیر گذاشت که او هر روز به

بهانه های مختلف بیرون خانه می آمد تادخترک راببینددخترک هم به این موضوع پی برده بود

و هر روز بیشتر به پیرمرد محبت می کرد دخترک به همراه خانواده اش یک هفته به مسافرت

رفتند و بعد از برگشت متوجه شد خبری از دوست پیرش نیست د وهفته بعدپستچی نامه ای

در خانه ی دخترک آورد وصیت نامه ی پیرمرد همسایه بود که تمام مال و اموالش رابه نام

دخترک کرده بود و در پایان وصیت نامه نوشته بود :
" تو وارث آمدن لبخند بر روی لب من بودی" !




ادامه مطلب
تبلیغات

تبلیغات