تبلیغات
seyed mohsen alavi
چت روم
آخرین مطالب

» لینک رایگان ( یکشنبه 24 بهمن 1395 )
» چشمان بسته ( جمعه 26 آذر 1395 )
» سخنان بزرگان ( چهارشنبه 12 اسفند 1394 )
» آهو و سگ ( چهارشنبه 12 اسفند 1394 )
» پادشاه ( چهارشنبه 12 اسفند 1394 )
» خیاط ( چهارشنبه 12 اسفند 1394 )
» مسلمان ( چهارشنبه 12 اسفند 1394 )
» دانستنی های جالب ( دوشنبه 10 اسفند 1394 )
» دانستنی های جالب درباره حیوانات ( دوشنبه 10 اسفند 1394 )
» 20قسمت در بدن که احتیاجی بهش نداریم ( دوشنبه 10 اسفند 1394 )
» متن های خوب ( دوشنبه 10 اسفند 1394 )
» متن های خوب ( دوشنبه 10 اسفند 1394 )
» متن های خوب ( دوشنبه 10 اسفند 1394 )
» ساخت بازی ( دوشنبه 10 اسفند 1394 )
» خواجه بخشنده ( یکشنبه 9 اسفند 1394 )

آمار بازدید

کل بازدید ها :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل مطالب :
آخرین بروز رسانی :

درباره ما


ایجاد کننده وبلاگ : سید محسن علوی



  • تاریخ ارسال : چهارشنبه 5 اسفند 1394, 02:30 ق.ظ
شب سردی بود … پیرزن بیرون میوه فروشی زل زده بود به مردمی که میوه میخریدند. شاگرد میوه فروش تند تند پاکت های میوه رو توی ماشین مشتری ها میذاشت و انعام میگرفت.

پیرزن با خودش فکر میکرد چی میشد اونم میتونست میوه بخره ببره خونه … رفت نزدیک تر، چشمش افتاد به جعبه چوبی بیرون مغازه که میوه های خراب و گندیده داخلش بود … با خودش گفت چه خوبه سالم ترهاشو ببره خونه. میتونست قسمت های خراب میوه ها رو جدا کنه و بقیه رو بده به بچه هاش، هم اسراف نمیشد هم بچه هاش شاد میشدن …

برق خوشحالی توی چشماش دوید.. دیگه سردش نبود ! پیرزن رفت جلو نشست پای جعبه میوه؛ تا دستش رو برد داخل جعبه، شاگرد میوه فروش گفت : دست نزن نِنه ! وَخه برو دُنبال کارت ! پیرزن زود بلند شد … خجالت کشید ! چند تا از مشتریها نگاهش کردند ! صورتش رو قرص گرفت … دوباره سردش شد ! راهش رو کشید رفت …

چند قدم دور شده بود که یه خانمی صداش زد : مادر جان … مادر جان ! پیرزن ایستاد، برگشت و به زن نگاه کرد ! زن مانتویی لبخندی زد و بهش گفت اینارو برای شما گرفتم ! سه تا پلاستیک دستش بود پر از میوه … موز و پرتغال و انار …

پیرزن گفت : دستِت دَرد نِکُنه نِنه… مُو مُستَحق نیستُم !

زن گفت : اما من مستحقم مادر من … مستحق داشتن شعور انسان بودن و به هم نوع توجه کردن … اگه اینارو نگیری دلمو شکستی ! جون بچه هات بگیر !
زن منتظر جواب پیرزن نموند … میوه هارو داد دست پیرزن و سریع دور شد …

پیرزن هنوز ایستاده بود و رفتن زن رو نگاه میکرد … قطره اشکی که تو چشمش جمع شده بود غلتید روی صورتش … دوباره گرمش شده بود … با صدای لرزانی گفت :پیر شی ننه … پیر شی ! خیر بیبینی




ادامه مطلب
تبلیغات

تبلیغات