تبلیغات
seyed mohsen alavi
چت روم
آخرین مطالب

» لینک رایگان ( یکشنبه 24 بهمن 1395 )
» چشمان بسته ( جمعه 26 آذر 1395 )
» سخنان بزرگان ( چهارشنبه 12 اسفند 1394 )
» آهو و سگ ( چهارشنبه 12 اسفند 1394 )
» پادشاه ( چهارشنبه 12 اسفند 1394 )
» خیاط ( چهارشنبه 12 اسفند 1394 )
» مسلمان ( چهارشنبه 12 اسفند 1394 )
» دانستنی های جالب ( دوشنبه 10 اسفند 1394 )
» دانستنی های جالب درباره حیوانات ( دوشنبه 10 اسفند 1394 )
» 20قسمت در بدن که احتیاجی بهش نداریم ( دوشنبه 10 اسفند 1394 )
» متن های خوب ( دوشنبه 10 اسفند 1394 )
» متن های خوب ( دوشنبه 10 اسفند 1394 )
» متن های خوب ( دوشنبه 10 اسفند 1394 )
» ساخت بازی ( دوشنبه 10 اسفند 1394 )
» خواجه بخشنده ( یکشنبه 9 اسفند 1394 )

آمار بازدید

کل بازدید ها :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل مطالب :
آخرین بروز رسانی :

درباره ما


ایجاد کننده وبلاگ : سید محسن علوی



  • تاریخ ارسال : یکشنبه 9 اسفند 1394, 06:03 ب.ظ

درویشی که بسیار فقیر بود و در زمستان لباس و غذا نداشت. هر روز در شهر هرات غلامان حاکم شهر را می‌دید که جامه‌های زیبا و گران قیمت بر تن دارند و کمربندهای ابریشمین بر کمر می‌بندند. روزی با جسارت رو به آسمان کرد و گفت

خدایا! بنده نوازی را از رئیس بخشنده شهر ما یاد بگیر. ما هم بنده تو هستیم.
زمان گذشت و روزی شاه خواجه را دستگیر کرد و دست و پایش را بست. می‌خواست ببیند طلاها را چه کرده است؟ هرچه از غلامان می‌پرسید آنها چیزی نمی‌گفتند. یک ماه غلامان را شکنجه کرد و می‌گفت بگویید خزانه طلا و پول حاکم کجاست؟ اگر نگویید گلویتان را می‌برم و زبانتان را از گلویتان بیرون می‌کشم. اما غلامان شب و روز شکنجه را تحمل می‌کردند و هیچ نمی‌گفتند. شاه آنها را پاره پاره کرد ولی هیچ یک لب به سخن باز نکردند و راز خواجه را فاش نکردند. شبی درویش در خواب صدایی شنید که می‌گفت:

ای مرد! بندگی و اطاعت را از این غلامان یاد بگیر




ادامه مطلب
تبلیغات

تبلیغات